|
عاشقانه های ما دوتا | ||
|
به انگشت اشاره دست راستم،نخ ميبندم!نه اينكه به حافظه ام اعتماد نداشته باشم،نه،حافظه من فوق العاده است.فقط هجوم وقت و بي وقت مشغله هاي كار مرا ميترسانند كه نكند مهمترين لحظه هايم را فراموش كنم!فقط همين!نخ ميبندم،تا يادم نرود كه دوستت دارم...
[ سه شنبه چهارم بهمن 1390 ] [ 19:49 ] [ شیرین وفرهاد ]
[ شنبه سی ام مهر 1390 ] [ 21:12 ] [ شیرین وفرهاد ]
دیگه پیش اون دکتر نرفتم دوباره تعطیلات عیدنوروزفرارسید روزاول عیدعروسی دخترخاله همسری دعوت بودیم و رفتیم کاشان عیداون سال وسایل هفت سین رو خودم درست کردم کوزه های سفالی فیروزه ای رنگ با ربان و تور طلایی خیلی خوشگل شده بود عید امسال مسافرت خاصی نرفتیم وهمش تو خونه بودیم خوش گذشت ولی اردیبهشت ماه بود که با خانواده من رفتیم بندر انزلی عالی بود هوای خوب وویلای خوب وگشتن با قایق تو مرداب انزلی واقعا خوش گذشت بعداز سفر تصمیم گرفتم برم پیش یه دکتر دیگه تعریفشو شنیده بودم میگفتن دکتر خوبیه ۱۹اردیهشت بهم وقت دادرفتم پیشش حرفای دکتر قبلیمو ردکرد مخصوصا درباره ی جراحی کلا ادم خیلی مثبتی بودازش خوشم اومد خیلی ارومم کردبهم گفت قصدبارداری داری بهش گفتم نه!!!!!!!!!!به مدت سه ماه بهم داروی گیاهی تجویزکرد داروشو ازداروخونه گرفتم اوضاع کمی بهتر شدو نه اینکه کاملا درمان شده باشم همش باخودم کلنجارمیرفتم که چرا بهش گفتم نمیخوام باردار بشم من دفعه قبل که به خاطر تهدیددکتر قبلیم تصمیم به این کار گرفته بودم چرا حالا به این گفتم نه نمیخوام باردار بشم خلاصه باشک و دودلی سه ماه هم گذشت ازاینترنت و سایت های پزشکی وجواب ازمایش ها و سونوگرافی ها دیگه فهمیده بودم مشکل وبیماریم چیه حتی علت و مراحل درمانشم پیدا کرده بودم تو مردادماه رفتم دکتر واین بار با جدیت گفتم دکتر میخوام باردارشم اون هم دارو قرص جدید داد تا دوماه بخورم وبازبرم پیشش ماه رمضون امسال هم مثل سال قبل با دردوبیماری و به سختی گذشت قبل ماه رمضون باز با خانواده ی من رفتیم مشهد نیمه شعبان اونجا بودیم امام رضا حسابی سرش شلوغ بود منم که دلم پرجانانه زیارت کردم اخر شهریور هم با همسری دوتایی رفتیم کیش من سفرهای دوتایی رو واقعا دوست دارم مزه ی دیگه ای داره تو پاساژا وقتی لباس و وسایل نوزادی و بچه میدیدیم عقل ازسر جفتمون میپرید میدونستم برای بارداری باید زمان زیادی منتظر باشم وشاید اصلا به روش طبیعی باردار نشم وباید برم سراغ روشهای لقاح مصنوعی واین جور درمانها ولی باز نمیتونستم به لذت بچه داشتن فکرنکنم روزی نبود که تو رویاهام به بچه و بارداری و این جور چیزا فکرنکنم وقتی ادم میدونه دستش به چیزی که میخواد نمیرسه بیشتربرای رسیدن بهش ولع پیدا میکنه البته من همیشه عاشق بچه بودم و هستم تو این مدت اینقدر خوابای جور واجورتو این زمینه میبینم با بعضی هاش میخندم با بعضی هاش گریه میکنم ومیترسم روزای بدیه یه استرس و ترس همه ی وجودمو گرفته الان که دارم مینویسم سری دوم دارو هامو مصرف کردم و شرایط کمی بهتره همسری همش بهم میگفت بشین کمی از حال و روز الانت بنویس و از انتظارت ازتوقعت و ازلحظه هایی که درباره بچه حرف میزنی ازلحظه لحظه انتظارت بنویس فکرکنم میخواد یه مدرک داشته باشه برای روزی که بچه ام حسابی اذیتم کرده کلافه شدم اونوقت اونن این روزارو یادم بیارم و کیف کنه که خودت خواستی و بهم بخنده و بگه خودکرده را تدبیر نیست(البته این برداشت من بود از پیشنهادهمسری وگرنه اونادمی نیست که ازاین حرفا بگه نازنین همسرم فقط پیشنهاد نوشتن روداده ) به امید روزی که من ازکوچولوم اینجا بنویسم [ پنجشنبه چهاردهم مهر 1390 ] [ 14:0 ] [ شیرین وفرهاد ]
چندوقتی بود دلمون میخواست بریم کربلا تقریبا تو خرداد ماه بود که بعد ازچند دوره ثبت نام برای عتبات بالاخره اسممون در اومد و من و همسری و مادر شوهر و پدرشوهر اخر شهریور رو برای رفتن انتخاب کردیم تقریبا ازمرداد ماه بود که من فهمیدم یه مشکلی دارم و با رفتن نزد دکتر معلوم شد بعله یه چیزایی تو بدن من ایجاد شده که نباید باشه و ماجرای مشکلات من از همونجا اغازشدکل ماه رمضون رو باخوردن داروهای عجیب غریب و قوی روزه گرفتم خیلی سختم بود و واقعا اذیت میشدم هر دوره دارو هام تغییرمیکرد ویه جورایی قوی تر میشد سخت بودخیلی سخت شهریور فرا رسید و ما یک روز مونده به عید فطر راهی سفر کربلا شدیم صبح ساعت نه با یه اتوبوس حرکت کردیم سفر خیلی خوبی بود خیلی خوب با اون که گرمای وحشتناک تابستون عراق ادمو بیچاره میکرد ولی لذت این سفر به همه چی غلبه میکرد خیلی چیزا تو این سفرخواستم کم کم فکرو خیال بچه هم به سراغم اومده بود تو همونجا یه سری لباس نوزادی خریدم و به صحن حرم حضرت ابوالفضل و امام حسین متبرک کردم این سفرهم با همه شیرینی ها وسختی هاش به ته رسید وما برگشتیم بعدازاومدن ازسفردوباره دنبال کارهای درمانم رفتم دارو ها جواب نمیدادو اخر کاری رو که دکترم میگفت تا مجبور نشدی نبایدانجام بدیم رو انجام دادم و این به عنوان راه اخر بوددکترم نمیخواست این کارو انجام بده چون معتقد بود که نازایی و ناباروری ایجاد میکنه وچون من سنم نسبتا پایین بودو بچه ای نداشتم وضع بدترمیشد خلاصه بعدازکلی دردو ناراحتی این کار انجام شدچند وقتی گذشت اون مشکل به نظر رفع شده بودولی ازیک ماه بعد یک عالمه درد و مریضی عجیب تر به سراغم اومد و دوباره کلی ازمایش و دارو هایی خارجی شروع شد من قرص هایی رو میخردیم که هر کدومش۶۰هزارتومان بودوبعد ازمصرف قرصاتا سه چهار روزسردردهای وحشتناکی میگرفتم وکارم فقط گریه بود این دارو ها و رفت امد هاتا بهمن ماه طول کشید ومن هیچ جوابی نمیگرفتم و دکترم مدام بهم گوشزد میکرد که با این اوصاف نمیتونی بچه داربشی و ترس از این اتفاق(ناباروری)خواب شب و روزمو ازم گرفته بودازطرفی داروهاو درد و ازطرفی ترس بچه دار نشدن اونم برای کی...برای من و همسری که دیوانه وار بچه دوست داشتیم اسفند ماه بود که دکترم گفت باید یه جراحی بشی واقعیت ترسیدم چند روزقبل با همسری تصمیم گرفتیم که برای بارداری اقدام کنیم ومن میخواستم که این دفعه به دکترم بگم که چه تصمیمی دارم دکترخیلی قاطع گفت باردار نمیشی و اگرهم با گذشت زمان باردار بشی نمیتونی بچه ات رو نگه داری وبچه ات سقط میشه اون لحظه ها اون روزها خیلی به من سخت گذشت خیلی [ پنجشنبه چهاردهم مهر 1390 ] [ 13:58 ] [ شیرین وفرهاد ]
سلام
امروزبعدازمدتهاتصمیم گرفتم باز از خودمون بگم اخه داشتم پستهای روزهای اول ساخته شدن این وبلاگ رو میخوندم برام خیلی شیرین بود تمام روزای گذشته برام زنده شد روزای تلخ وشیرین با همه ی بالا وپایین شدناش همین جا از خدای خودم ممنونم وهزاران هزاربار شاکرم به خاطر همه ی لطف ونعمتش که نثارم کرده خدایی که با همه ی بدی های بنده اش لحظه ای از اون غافل نشده خدایا دوست دارم من و همسری دیروزبیست و دومین ماهگردازدواجمون رو باهم جشن گرفتیم والان که دارم این متن رو مینویسم دقیقا۲۲ماه ویک روزازهمخونه شدنمون و۳۱ماه و۲۶روزازعقدمون و۳۲ماه ۱۲روزازمحرم شدن وصیغه خوندنمون میگذره ومن توهر لحظه ازاین روزا ها وماههای سپری شده عشقم نسبت به همسری بیشتر وبیشتر شده والان میتونم بگم دیوانه وار عاشقشم وعاشقانه میپرستمش همسری الان ازمن دوره ومن نگرانشم هروقت میره ماموریت جونم درمیاد تا بیاد برسه خونه حالا مهم نیست کجاوبه چه مدت مهم اینه که از من دوره ازصبح مثل دیوونه ها هی خودمو به این ور اون ورمیزنم تا زمان زودتر بگذره وشازده پسرم برگرده میخوام کمی ازروزای گذشته بگم روزایی که تو این وب حرفی ازش گفته نشده من وهمسری تو یه خونه ۱۱۰متری تقریبا تومرکز تهران زندگیمونو شروع کردیم همه چیزخوب وعالیه من وسطای ترم ۷دانشگاه جشن عروسیموگرفتم روزای قبل که ازمراسم عروسی روزای سختی بودن هم دانشگاه هم کارشنبه تا پنج شنبه هم تدارک مراسم عروسی همش به سختی میگذشت ولی بعد ازازدواج همهی اون استرسا وناراحتی ها و سختی ها تموم شد وزندگی شیرین ما شروع شد شیرینی که تا این لحظه به لطف خدا ادامه داشته وهر روزشیرینتر وقشنگترشده گاهاازادمای اطرافم میشنیدم که میگفتن دوران نامزدی خیلی بهتر ازدوران بعدازازدواجه میگفتن مردا خیلیاشون بعد ازازدواج اخلاقشون عوض میشه با اون که همسری رو خیلی خوب میشناختم ولی باز یه همچین فکرایی میومد سراغم که نکنه همه چی بعد ازدواج تغییرکنه واین تغییر برای من بد باشه اما الان که تقریبا دوسال ازاون روزا میگذره به این فکرو خیال ها ی خودم خنده ام میگیره خلاصه ازفردای پا تختی ما راهی سفر ماه عسل شدیم بنده به خاطر کارم ۲روز بیشتر مرخصی نداشتم البته ۱روزش صرف مراسم حنابندان پنج شنبه شده بود و۲روزش باقی مونده بودعروسی ما روز۱۳اذر۸۸بودکه جمعه بودکه یکشنبه اش روزعیدغدیر بود وشنبه اش رو هم تعطیل اعلام نمودن وکلی خوش به حال ماشد ما هم ۲روزباقی مونده رو باهواپیما رفتیم زیارت امام رضا وزندگیمونو اینجوری شروع کردیم وازچهارشنبه راهی محل کار شدیم البته اون هفته پنج شنبه وجمعه اش رو دانشگاه نرفتیم ناسلامتی تازه عروس بودیمو....خلاصه اون ترم باهر بدبختی ای بود امتحانات دانشگاه رو دادیم اخه نصف بیشتر کلاسارو به خاطر خرید وتدارک مراسم عروسی غیبت کرده بودم وکلی کار و تحقیق و پایان نامه و....همه چی رو کنار گذاشته بودم وتنهاچیزی که این وسط به دادم میرسید نازنین دوستایی بود که داشتم و دارم همه ی جزوه های ننوشته و هرچی کار نکرده بودبرام کرده بودن همین جا میگم دم همتون مخصوصا مونا جونم گرم انشالله تو عروسیت جبران کنم این وسط روزابا مهمونی رفتن و سینما رفتن و گردش خیلی خوب میگذشت تا اومدن عیدنوروزخیلی شیرین خوب بوداولین سال که ما یه خونه مشترک داشتیم وقرار بود میزبان باشیم همه چی رو اماده کردیم تا لحظه اخر خونه ی همسری بودیم و همسرم پیش پدرش بود و تو کارای مغازه کمکش میکرد منم ماهی هایی رو که همسر خریده بود رو برای شام اماده میکردم دوست داشتم برای سال تحویل خونه خودمون باشیم همسری هم قول داده بود که زود ازمغازه بیاد و برگردیم خونه همینطور هم شد اومد منم دوتا ازماهی ها روکه توسس خوابونده برداشتم وباقیشو برای مادرشوهر و پدرشوهرجانم اماده کردم وبرگشتیم خونه تو راه هی تعدادسین های سفره هفت سین رو میشموردیم ویک سین کم بودهمسری دم یک گل فروشی نگه داشت و یه گلدان که توش یه شاخه سنبل کاشته شده بود رو خریدبوی خیلی خوبی داشت رسیدیم خونه بدوبدو شامو اماده کردم و خوردیم سال تحویل رو کنار همدیگه و تو خونه جدیدمون شروع کردیم عیدشمال رفتیم یه سر هم به اقوام همسری تو کاشان زدیم و توهفته اول عروسی دوست نازنینم جوجو هم رفتیم خلاصه عید و بهار تابستون هم گذشت [ پنجشنبه چهاردهم مهر 1390 ] [ 13:53 ] [ شیرین وفرهاد ]
سلام به همه و سلام به دختر طلای خودم
ما امیدیم کیش و البته داریم برمیگردیم دختر بلاهم رفته پلاژ و من یه موقعیتی پیدا کردم یه کامنت بزارم یه عکسم میخوام آپلود کنم که موفق نشدم [ پنجشنبه هفدهم شهریور 1390 ] [ 16:40 ] [ شیرین وفرهاد ]
ومن غمگینم
غمگین از غمی که هیچگاه انتظارش نداشتم غمی که فقط قلب مرا ازار میدهد ونمیتوانم برای کسی بازگو کنم شایدکسی برای شنیدن غمهایم نمیابم شاید [ جمعه چهارم شهریور 1390 ] [ 1:16 ] [ شیرین وفرهاد ]
منتظرم، منتظر روزهایی که سپیدند، روشن اند. بی تابم تا بدانم پایان این روزهای روشن، من هم سپید خواهم شد؟ سبک خواهم شد، آن قدر که بپرم. بدون آنکه ذره ای غبار بر بال های تازه ام باشد. تو را می خوانم در این 30 روز به تمام نام های زیبایت. الغوث، الغوث ... [ یکشنبه سی ام مرداد 1390 ] [ 3:18 ] [ شیرین وفرهاد ]
عادت کرده ام به نفست
بوی پوستت که می نشیند توی ریه هایم نفس هایم را می سازد تارو پود روزهای بعد از این را با گرمای وجودت لباس می کنم بر تن زنده گیم [ چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390 ] [ 3:56 ] [ شیرین وفرهاد ]
زین واقعه مدهوشم باهوشم و بیهوشم هم ناطق و خاموشم هم لوح خموشانم فریاد که آن مریم رنگی دگر است این دم فریاد کز این حالت فریاد نمیدانم زان رنگ چه بیرنگم زان طره چو آونگم زان شمع چو پروانه یا رب چه پریشانم گفتم که مها جانی امروز دگر سانی گفتا که بر او منگر از دیده انسانم ای خواجه اگر مردی تشویش چه آوردی کز آتش حرص تو پردود شود جانم یا عاشق شیدا شو یا از بر ما واشو در پرده میا با خود تا پرده نگردانم ( ديوان شمس )
[ یکشنبه نوزدهم تیر 1390 ] [ 16:19 ] [ شیرین وفرهاد ]
|
||
| [ طراحی : تمزها ] [ Weblog Themes By : Themzha] | ||